اخبار مهم

نقشه کثیف مرد بدن ساز برای دختر/ هفت روز مرا در زیر زمین اذیت کرد!

کد خبر : 38257

عاقبت طمعکار خواهرم مرجان را تازه از دست داده بودم و خیلی زیاد احساس تنهایی می کردم. او دختری سرزنده و شاداب و دانشجوی رشته باستان شناسی بود.

به گزارش صبح مشهد به نقل از رکنا بر خلاف من که دیپلمم را هم به زور گرفته بودم و به درس خواندن اهمیتی نمی دادم. مرجان همیشه من را نصیحت می کرد که راه درستی در زندگی ام پیش بگیرم اما من فقط دوست داشتم خیلی زود پولدار شوم و بتوانم آرزوهایم را با پول محقق کنم. مرجان خیلی سعی می کرد درباره رشته اش با من حرف بزند اما من، به تنها چیزی که علاقه نداشتم باستان شناسی و سر و کله زدن با اشیاء و عتیقه های قدیمی بود. من خواهرم را خیلی دوست داشتم تا این که آن روز شوم فرا رسید و من او را در سانحه رانندگی از دست دادم. تا مدت ها در شوک از دست دادن خواهرم بودم. غم از دست دادن او برایم سنگین بود اما بالاخره به خودم آمدم و زندگی ام به روال طبیعی برگشت.یک روز وقتی وسایل خواهر مرحومم را مرتب می کردم با یک لوح قدیمی روبه رو شدم. این لوح بین یک دستمال پارچه ای پیچیده شده بود و ظاهرش نشان می داد قدمت زیادی دارد. با خودم گفتم باید ارزش زیادی داشته باشد. فکر فروش لوح و به دست آوردن پول به سرعت به ذهنم رسید.

با فروش لوح به چیزی که آرزویش را داشتم می رسیدم و یک شبه ثروتمند می شدم.وقتی این ماجرا را با یکی از دوستانم در میان گذاشتم او یک خریدار عتیقه را معرفی کرد. دیگر از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم و در دلم از خواهرم تشکر می کردم.خیلی سریع با خریدار قرار گذاشتم. به او گفته بودم لوح متعلق به ۲۰۰۰ سال قبل است. او هم با یک خودروی شیک به استقبالم آمد و من هم سوار شدم. او مردی جوان و قوی هیکل و بدن ساز بود. هنوز چند دقیقه از سوار شدنم به خودروی او نگذشته بود که ناگهان اسلحه ای به طرفم گرفت و شروع به تهدید کرد. او گفت اگر سر و صدا کنم جانم را از دست می دهم. از ترس چیزی نگفتم اما دست و پایم می لرزید. نیم ساعت بعد وارد پارکینگ یک خانه شدیم و مرد مسلح لوح را از من گرفت. خوب نگاهش کرد اما ناگهان آن را به گوشه ای پرتاب کرد و با شتاب به طرفم آمد. مرد جوان من را زیر مشت و لگد گرفت. او گفت لوح تقلبی است و سراغ لوح اصلی را از من می گرفت. من که روحم از تقلبی بودن لوح بی خبر بود فقط اشک می ریختم و به حال خودم گریه می کردم. او ۷ روز من را در زیرزمین نمناک خانه اش نگه داشت و بارها به مرگ تهدیدم کرد اما زمانی که مطمئن شد از تقلبی بودن لوح اطلاعی نداشتم من را با چشمان بسته در اطراف شهر رها کرد. یک روز بعد از این ماجرا به دادسرای بعثت رفتم و همه چیز را بازگو کردم اما حالا چند ماه می گذرد و هنوز خبری از دستگیری مرد مسلح نیست. وقتی یادداشت های خواهرم را مرور کردم فهمیدم این لوح یک مدل از یک لوح قدیمی بود و من به خاطر طمعی که داشتم گرفتار قاچاقچی عتیقه شدم و هفت روز را در ترس و وحشت گذراندم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

19 − شش =

دکمه بازگشت به بالا
بستن