اجتماعی

یادداشت های پدرانه

عاشق باشی ،جوان می مانی!

کد خبر : 43098

جوان که بودم زیاد به این جمله که جوانی یک بهار است و زود می گذرد ،فکر نمی کردم.  تقصیر من نبود ،سال ها مثل ابرو باد می گذشتند و تکرار می شدند.

نویسنده: محمد علی تدینی راد

صبح مشهد– گذر روزها و هفته ها و ماه ها و سال ها و سرگرمی من به کار و تلاش و مسافرت و گردش و تفریح باعث می شد احساس خوبی از زندگی داشته باشم. با دیدن یکی دو تا موی سفید در سر و صورتم جلوی آینه می ایستادم و با خنده می گفتم پیر شدیم و رفتیم.

چند سال دیگر هم گذشت و انگار هر چه پا به سن می گذاشتم پخته تر می شدم. ورزش هم می کردم و بدنم روی فرم بود.

پدرم که از دنیا رفت کمی به خودم آمدم. پدرم آخوند و پیش نماز یک مسجدبود. علم و سواد خوبی داشت و دیگران هم به خوبی و مقام و حرف های با ارزشش قسم می خوردند. این نظر مردم درباره مرحوم پدرم ما را دلگرم می کرد که به اعتبار پدرم اسم رسم و آبرویی داریم.

اسم پدر خدابیامرزم ،حاج شیخ غلامرضا چند سال بعد از مرگش هم از سر زبان ها نیفتاده و هنوز هم از او یاد می کنند.

بعد از پدرم ،مادرم خدیجه خانم از دنیا رفت. خیلی سخت بود و من چون جوان بودم با این مصیبت هم هر چند به سختی کنار آ مدم.

خواهرم که از دنیا رفت کمرم شکست . فاطمه خانم کرو لال بود . مظلومیت او.خیلی عذابم می داد. اما روزی که برادرم از دنیا رفت جلوی آینه ایستادم و دیدم موهایم جو گندمی شده اند.

بعد از آن تمام دلخوشی ام ،برادر بزرگم بود. چند سالی گذشت. او هم از دنیا رفت. بعد از آن ،وقتی دوباره در آینه نگاه کردم دیدم تک و توکی موی سیاه بین موهای سفید سر و صورتم مانده است. تازه فهمیدم جوانی ،بهاری بوده و به همین زودی گذشته است. ولی هنوز هم روی پای خودم ایستاده بودم. بیمار شدم.

باور نمی کردم خبلی زود افتاده بشوم و نتوانم روی پای خودم بایستم. در دوران بیماری ،هر روز توانایی ام را بیشتر از دست می دهم. من به پاییز و زمستان عمرم رسیده ام. حالا یک واقعیت زیبا برایم روشن شده است. به گذشته که فکر می کنم می بینم تا جایی که توانسته ام تلاش کرده ام و از خودم راضی هستم. فکر می کنم حق کسی گردنم نیست. حالا دیگر شک ندارم من باید آماده یک بهار دیگر باشم که با تمام بهارهای عمرم فرق می کند. بهاری که شاید جسم مرا به خاک بسپارد اما روحم را به طبیعتی زیباتر می برد. بهاری بودن به سن و سال و جوان بودن نیست. عاشق که باشی و خوب زندگی کنی به بهار واقعی طبیعت خودت بر می گردی .

شاعر هم می گوید هرکسی دورماند از اصل خویش ،باز جوید روزگار وصل خویش.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

18 − دوازده =

دکمه بازگشت به بالا
بستن