
نویسنده: غلامرضا تدینی راد
صبح مشهد- من دزدی نکرده ام ، همراه دزدی بودم که نمی دانستم چه کاره است و دستگیر شدم .
چندماه قبل آشنا شدیم. قرار و مدار ازدواج گذاشتیم. می گفت دنبال دختر بی شیله ای می گردد که سطح خانوادگی شانهم معمولی باشد.
در این مدت ، بارها از من پول قرض گرفت. امروز با ماشین از شهرمان مشهد آمدیم، قرار بود تا بعداز ظهر برگردیم صدای آژیر ماشین پلیس ترس جانم انداخت. تعقیب مان کردند و دستگیر شدیم. فکر می کردم به خاطر ارتباطی که داریم دستگیر شده ایم. نمی دانستم مرد رویاهایم ، دزد حرفه ای است.
برگردم به خودم. من فرار کردم. نه این که خانه را ترک کنم .از خودم فرار می کردم. بچه بودم پدر و مادرم سر غرور و لج بازی جدا شدند. پدرم زن گرفت.
نامادری چشم دیدنم را نداشت.تحقیرم می کرد ، کتکممی زد ، سرم داد می کشید .بچهکه بودم با دو انگشتش گونه هایم را می گرفت آن چنان فشار می داد صورتم کبود می شد.
جلوی پدرم عادی برخورد می کرد .بزرگتر که شدم می ایستادم و کتکش می زدم. بعد پدرم می آمد و بدون بررسی موضوع با کمربند کبودم می کرد. روزها بیرون می زدم ، بهانه ام این بود بعد مدرسه خانه مادربزرگ می روم.می رفتم ، اما شب خیلی دیر. خدا بچه مریضی به نامادری ام داد. گریه می کند و می گوید تو نفرینم کرده ای. من جانم برای خواهر کوچولویم در می رود. حاضرم جانم را بدهم او سالم باشد.
نامادری ام تغییر کرده و می گوید مرا ببخش.
من خیره سر شده ام و از راه در آمده ام… . حالا هم که آبروی پدرم را بردم.



