زندگی

مادر !

نویسنده: غلامرضا تدینی راد

صبح مشهد- پیرزن با کمر خمیده سایه پیاده رو را گرفته بود و پرسان پرسان طرف کلانتری می رفت. نزدیک اذان ظهر بود به کلانتری ۱۳ نیشابور رسید.

گفت با آقای رئیس کار دارم. سرباز پرسید شما؟ پیرزن گفت : مادر پیر .

دقایقی بعد با هماهنگی به عمل آمده پیرزن وارد اتاق رئیس کلانتری شد.

سرگرد حسین قاجاری که برای نماز آماده شده بود با رویی باز از میهمانش پذیرایی کرد و گفت: بفرمایید مادر جان ، بنشینید. دستور دادیک لیوان چای بیاورند. پیرزن طلب یک لیوان آب خنک کرد.

به سرگرد گفت: تحت پوشش کمیته امداد امام خمینی (ره) هستم. امروز رفتم پولی که برایم واریز کرده ام ، بردارم. من که بلد نیستم ، کارت بانکی و رمزش را به مرد جوانی دادم. او تمام پولم را به حساب خودش ریخت و گفت حسابت خالی است.

با عجله رفت. گریه ام گرفته بود. جوانی آمد. کمک خواستم. برایم صورتحساب گرفت و گفت پول تان چند دقیقه قبل به حساب دیگری منتقل شده است.

قطرات زلال اشک در چشم های پیرزن مثل مروارید می درخشیدند. سرگرد قاجاری در حالی که لبخندی برچهره داشت برگه صورتحساب را گرفت.

مادرپیر برای مبلغی ناچیز گریه اش گرفته بود. سرگرد قاجاری از حساب بانکی خودش مبلغ را به حساب مادر پیر زد و گفت: درست شد مادرجان. الان حساب تان پول دارد . بروید و با یکی از آشنایان پول برداشت کنید.

پیرزن گفت: چه طوری درست شد . سرگرد قاجاری جواب داد: مگر نیامدی پیش پسرت. شما برو ما دزد را می گیریم.

رئیس کلانتری میهمانش را بدرقه کرد با عجله رفت از نماز اول وقت جانماند.

درود فرمانده

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

9 − یک =

دکمه بازگشت به بالا