زندگی

خیال خام!

نویسنده: غلامرضا تدینی راد

ذهنم درگیر بود ، گفتم حسابش را کف دستش می گذارم.

آن سال ها جوان بودم‌، تجربه الان زندگی ام را نداشتم. به رفتار شوهرم شک‌کرده بودم. سرش توی گوشی تلفن بود و بعضی وقت ها یواشکی حرف می زد.

یک روز چت هایش را خواندم .با فردی قرار گذاشته بود . تعقیبش کردم.

رفت و دختر جوانی هم آمد. روی نیمکت نشستند ، حدود نیم ساعت صحبت کردند.

از پشت درخت فیلم و عکس گرفتم و برگشتم. شوهرم ظهراز سر کار آمد.پرسیدم چه خبر ، معلوم است کجایی ،کم‌حرف شده ای ؟

گفت نه اداره بودم و خیلی خسته ام. نهارش را خورد و خوابید . خانه پدرم رفتم.زنگ‌زدم دو‌برادرم هم آمدند. فیلم و تصاویر را نشان دادم.

غروب شوهرم تماس گرفت . گفتم بیا خانه بابا . بی خبر از همه جا آمد .برادرنم با عصبانیت کتکش زدند.فیلم را نشانش دادیم. چیزی نگفت و رفت.

یک ساعت بعد با مادرش آمد.پیرزن می گفت پسرم بعد از مرگ شوهرم سرپرست خانه‌ما هم هست. دختری برای برادرش انتخاب کرده ایم. قرار بود صحبت اولیه را پسر بزرگم انجام دهد و با توضبح شرایط مان تا نتیجه قطعی نشده به کسی چیزی نگوییم.

از خجالت داشتیم آب می شدیم. ایران این بود، آن موقع مخالف کمک همسرم به خانواده اش بودم … .

بگذریم ، چندسالی می گذرد .همسرم به سرطان مبتلا شده است.تمام زندگی ما شده دعا برای سلامتی اش. امروز یک موتوری به او برخورد کرد و از صحنه گریخت. کلانتری آمدیم.‌ قدر سلامتی تان را بدانید .

من شرایط شوهرم را درک نکردم،. حالا فقط دعا می کنم سایه اش روی سر ما باشد. جلوی چشم هایش دارد ذره ذره آب می شود.

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 − دو =

دکمه بازگشت به بالا