اخبار مهم

چشم چرانی پسر پلید زن تشنه محبت را از راه به در کرد/ او باردار شد!

کد خبر : 37197

چند ماه بود که در کارخانه ای استخدام شده بودم و از این که شغلی داشتم در پوست خودم نمی گنجیدم اما هیچ وقت به مسائل اخلاقی و اعتقادی پایبند نبودم.

به گزارش صبح مشهد به نقل از رکنا مدتی بعد یکی از زنان جوانی که در همین بخش کارخانه مشغول کار بود توجهم را به خود جلب کرد. با آن که متوجه شده بودم آن زن ازدواج کرده است ولی سعی کردم به او نزدیک شوم و بدین ترتیب آشنایی من و ناهید به ارتباط های عاشقانه خیابانی کشید. «ناهید» چند سال با همسرش زندگی کرده بود اما به خاطر این که فرزندی نداشت با شوهرش دچار اختلاف بود و من هم از همین نقطه ضعف آن ها استفاده کردم تا هرچه بیشتر به او نزدیک شوم. بی ایمانی و بی تقوایی در تمام وجودم رسوخ کرده بود و حلال و حرام برایم معنی نداشت تا این که روزی همسر ناهید متوجه ماجرا شد و دیگر نتوانست این وضعیت را تحمل کند او به ناچار با درخواست طلاق «ناهید» موافقت کرد و آن ها از یکدیگر جدا شدند. اگرچه او ۵ سال از من بزرگ تر بود ولی من اهمیتی نمی دادم و فقط می خواستم با او ازدواج کنم. پس از گذشت مدتی از این ماجرا، با آن که همه اعضای خانواده ام مخالف این ازدواج بودند من با «ناهید» ازدواج کردم و زندگی خود را آغاز کردیم.

او چند بار باردار شد ولی بنا به دلایل مختلفی فرزندان مان سقط شدند تا این که در چهارمین بارداری متوجه شدیم که فرزندمان «پسر» است ولی من باز هم به چشم چرانی هایم ادامه می دادم و هیچ وابستگی خاصی نسبت به همسرم نداشتم. در این اثنا با دختر ۲۵ ساله ای که در همسایگی ما زندگی می کرد رابطه دوستی برقرار کردم و چنین عنوان می کردم که «مجرد» هستم و قصد ازدواج با او را دارم. آن دختر هم به راحتی فریب خورد و روابط ما ادامه یافت. جوان ۳۰ ساله در ادامه اظهاراتش گفت: روابط ما آن قدر نزدیک شد که یک روز برادر «فریده» او را ترک موتورسیکلت من دید و این گونه ماجرای روابط ما لو رفت. دیگر نمی دانستم به آن دختر چه بگویم او هم متوجه شده بود که من متاهل هستم و به هر طریقی سعی می کرد همسرم را طلاق بدهم اما من به بهانه های مختلف او را از خودم می راندم. یک روز وقتی به منزلم بازگشتم با جسد غرق به خون همسر باردارم مواجه شدم و فهمیدم که «فریده» دست به این جنایت هولناک زده است. ماموران در منزل من مشروبات الکلی هم کشف کردند و حالا که زندگی ام رنگ سیاهی به خود گرفته است آرزو می کنم کاش کمی هم به مسائل اخلاقی و اعتقادات مذهبی پایبند بودم. ماجرای واقعی- با همکاری پلیس آگاهی خراسان رضوی

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

چهار + چهارده =

دکمه بازگشت به بالا
بستن