یادداشت روز

یکی این و یکی آن ! 

کد خبر : 50048

نویسنده: غلامرضا تدینی راد

صیح مشهد- در خیابانی شلوغ یکی می رود و یکی می آید و هیچ کس از خانه وکاشانه اش جا نمی ماند … .

تکاپویی درخیابان های شلوغ شهر جریان دارد. یکی آرام و خونسرد پشت فرمان ماشین زهوار دررفته خود نشسته و رانندگی می کند .

دیگری با بوق ممتد مثل اجل معلق پشت سر او می آید و از این همه خونسردی حرصش در آمده است.

یکی باعجله گام بر می داردو عرض خیابان را طی می کند. آن یکی با آرامش خاطر قدم می زند و یکی هم روی صندلی چرخدار نشسته و در حسرت راه رفتن مانده است.

یکی  هر روز به زیبایی درختان ، ساختمان ها  و خیابان و ابرهای آسمان خوب می نگرد. دیگری حواسش به دور و برش نیست و فکرش هزار جا سیر می کند . کمی آن سو تر جوانی لاغر اندام عصای سفیدی در دست، پا پا قدم بر می دارد تا زمین نخورد و به ظاهر هیچ نمی بیند .

مثل شهر مورچه ها ، ماشین ها هم در حرکت هستند. داخل ماشین سواری سفید رنگ تر و تمیز،  زوج جوانی نشسته اند. تازه ازدواج کرده اند و با گفت و شنودی عاشقانه و لبخندهای از ته دل، گل از گل شان می شکفد.

سمت راست ماشین سفید، زن و شوهری داخل ماشین نقره ای هستند . چند سالی از زندگی شان می گذرد . هر یک به سویی می نگرد و انگار حوصله ندارند به  نق و نوق فرزند خود که روی صندلی عقب ماشین ولو شده توجهی نشان بدهند.

زن گاهی بر می گردد و از نگاهی بالای عینک خود به پسر بهانه گیر چشم غره می رود . او نمی داند پسرک از پنجره ماشین، کودکی را می بیند که دست پدر و مادرش را گرفته و با شادمانی در حال عبور از خیابان است.

با جابجا شدن یک ماشین ، وانت بارآبی، کمی جلو می آید. مرد میان سال پشت فرمان وانت نشسته و به ساختمان مرتفعی که درحال ساخت است خیره مانده ؛ آقا مجتبی یک دنیا غم توی سینه اش هست و هر زن و مردی را می بیند یاد همسر خود می افتد و می گوید: خدا رحمتت کند، رفتی و مرا تنها گذاشتی. جوانی در ایستگاه اتوبوس ایستاده و  روزهایش را در آرزوی ازدواج سر می کند. آن یکی می گوید اصلاً معنایی ندارد آدم خودش را درگیر مسئولیت یک زندگی کند و زن بگیرد. زن جوانی هم که از همسرش جدا شده با یک دنیا دلتنگی ، تمام هوش و حواسش به این است زودتر سر کار برود و برای بچه هایش هم پدر باشد و هم مادر.

مرتضی بابای ۲ بچه است و سرکار می رود. آمپر روانش بدجور بالا زده و می گوید باید هر طور شده چندروز مرخصی بگیرم و یک دل سیر استراحت کنم.

اما جمشید که هنوز زن و بچه ندارد پاشنه کفشش را خوابانده و دنبال کار می گردد.

یکی هم راست راست راه می رود و می گوید :کار کجا بود ، دل خوش سیری چند؟.

پیرمردی با حسرت روزهای از دست رفته جوانی  و لبخندی که تنها در دهانش یکی دو دندان را نمایان می سازد می گوید: کارجوهره مرد است .

آن طرف خیابان جلوی مغازه اسباب بازی فروشی کودکی گریه می کند. پسرک اسباب بازی می خواهد و مادرش سقلمه ای به پهلوی بچه می زند که ساکت شو. اما پدر که مثل برج زهر مار می ماند دستش را بالا می برد و گونه کودک سرخ می شود.

زن و مرد جوانی از داخل یک ماشین شاسی بلند و به قول معروف آخرین سیستم نظاره گر رفتار خشن مرد با پسرش هستند و دل شان می گیرد. سال هاست در انتظار فرزند به سر می برندو می گویند: اسم خودش را گذاشته پدر؟.

آقا ناصر، راننده اتوبوس شرکت واحد هم که دختر کوچکش چند وقت قبل در حادثه ای از دنیا رفته اخم هایش را در هم می کشد ؛ لب هایش را غنچه می کند و با گفتن کلمه پُف سرش را به نشانه تاسف تکان می دهد و زیر لب زمزمه می کند: قدر بچه را نمی داند آدم ناحسابی.

چراغ قرمز می شود و همه پشت خط عابر پیاده میخ کوب شده اند. زن و مردی روی موتور سیکلتی لکنته نشسته اند و از نوع رفتارشان مشخص است اعصاب  ندارند.

مرد با تکرار جمله زن بدریخت ، همسرش را به باد تحقیرگرفته و شریک زندگیش هم کم نمی‌آورد و غرق در افکار خود می‌گوید: من حیف شدم .

مرد جوانی که تنها داخل ماشین خارجی دو در نشسته نگاه شان می کند و با خودش می گوید: این زن چه ایرادی دارد که بخواهی از تیپ و قیافه اش ایراد بگیری؟.

خانمی هم که روی صندلی عقب تاکسی نشسته و از پنجره ماشین زوج موتور سوار را می بیندیاد شوهر خدابیامرزش می افتد و با لبخندی تلخ می‌گوید: ای دل غافل، دو روز هم که با هم هستی قدر نمی دانی و وقتی سرت به سنگ زمانه خورد می فهمی چه بوده و چه بر سرت آمده است.

یکی قهقهه می زنند و وانمود می کند شاد و بی غم است. شاید نمی‌داند دچار افسردگی خندان شده است.

یکی تبسمی بر چهره دارد ودلش قرص است که چیزی کم ندارد.  دیگری از کنارشان رد می شود و اصلاً نمی خندد.

 

مرد جوانی هم زیر درختان سر به فلک کشیده راه می رود و  دل به خدایی داده که می داند همه کارها به امر اوست و برگی بی اذن از شاخه نمی پاشد.

رهگذری که از روبرویش می آید دل به بنده خدا داده و مدام در ترس و واهمه است که چه باید بکند و دست از پا خطا  نکند که  از چشم نیفتد.

ساسان هم آدم از خود راضی و مغروری است که با دوچرخه کنار خیابان رد می شود و اگر سر صحبت را با او باز کنی ؛فقط می گوید : من و خدا را بنده نیست.

مردی که کارگر مغازه قصابی است با کارفرمایش دعوا کرده و از مغازه بیرون زده و می گوید: بمیرم دیگر به آنجا بر نمی گردم.

جلوی ساختمانی که از کنار پیاده رو چند پله می خورد تا وارد آن بشوی جوانی یک لنگ پا ایستاده و منتظر است جواب استخدامش را بدهند و به توصیه مادری که برای کارش آش نذر کرده ، آیه الکرسی می خواند تا جواب مثبت بگیرد.

آن طرف خیابان ، پشت دیوارهای بلند آجری که درختان دلگیر کاج از آن سویش سر برآورده ، پیرمردی از پنجره اتاق ، نه خیابان را می بیند و نه آدم هایی که با شور و هیجان از آن رد می شوند. دلتنگ فرزندانی است که درآن خانه  رهایش کرده اند . بعضی وقت ها بدشان را می گوید اما هر موقع به او زنگ می زنند قبل از هر چیز، حال نوه اش را می پرسد.

و این سوی دیوار، در خیابان شلوغ همچنان آدم هایی که از این پیاده رو هر روز رد می شوند دلگیر از خط ممتد دیوار آجری خانه سالمندان به آن سو می نگرند.

یک رهگذر هم خاطره خوبی ندارد و می گوید چند سال قبل مادرش همانجا به رحمت خدا رفته است و کاش … .

خوش به حال یک نقاش عاشق که این خیابان را با تمام  ابعادش که  هرکسی از زاویه دید خود ، نگریسته  هنرمندانه و زیبا روی بوم نقاشی خود می کشد  و اثری گران بها خلق می کند.  او آن چه هر کس دیده را یک جا می بیند و می داند اگر عاشق  نباشد نمی تواند خالق خوبی ها بشود.

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بیست − یک =

دکمه بازگشت به بالا
بستن