اخبار مهم

سرانجام ازدواج در ۱۵ سالگی!

کد خبر : 38515

ازدواج مادرم با یک تبعه خارجی اشتباه بزرگی بود که زندگی ما فرزندان را نیز به تباهی کشاند با این که ازدواج آن ها مشکلات زیادی را برای ما در پی داشت اما همه بدبختی های من هنگامی آغاز شد که در خردسالی پدرم را از دست دادم و در حالی که مادرم نمی توانست از من و خواهر کوچک ترم حمایت کند، ناچار شدیم به کشور پدرم و نزد پدربزرگم بازگردیم اما …

به گزارش صبح مشهد به نقل از رکنا زن ۲۷ ساله ای که غم و اندوه بر چهره اش نمایان بود، به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری کاظم آباد مشهد گفت: آن زمان بیشتر از ۵ سال نداشتم که مادرم مرا به همراه خواهر ۳ ساله ام روانه کشور خارجی کرد و ما تحت حمایت پدربزرگم قرار گرفتیم؛ اما برخلاف تصورات مادرم روزهای سختی را می گذراندیم و بدون مهر پدری و عاطفه مادری قد می کشیدیم؛ وقتی به سن ۷ سالگی رسیدم برای رفتن به مدرسه و بازی با همکلاسی هایم لحظه شماری می کردم و آرزوهای زیبایی را در سر می پروراندم اما خیلی زود رویاهایم نابود شد چرا که پدربزرگم بدون اطلاع من و در حالی که چیزی از زندگی مشترک نمی دانستم، مرا نامزد یکی از بستگانش کرد. رحمان نوجوان ۱۵ ساله ای بود و از همان هنگام اجازه نداد به مدرسه بروم. ۳ سال بعد و در حالی که به عقد رسمی رحمان درآمده بودم، فهمیدم که او معتاد به مواد مخدر است و رفتاری بسیار خشن دارد.

او مدام مرا کتک می زد و از نظر روحی عذابم می داد اما من کسی را در آن کشور نداشتم و مجبور بودم با همه تلخی ها و سختی های زندگی کنار بیایم. سال‌های سرد و بی روحی را می گذراندم و با آن که صاحب ۳ فرزند زیبا شده بودم اما دوست داشتم حتی برای یک بار هم که شده مادرم را در آغوش بکشم و سر بر شانه هایش بگذارم تا عقده های دلم را خالی کنم. وقتی به یاد دوران کودکی ام می افتادم اشک هایم سرازیر می شد. تا این که روزی تصمیم گرفتم برای دیدار مادر و زندگی در کشورم به ایران باز گردم چند ماه طول کشید تا بالاخره همسرم را راضی کردم با یکدیگر به ایران بازگردیم حدود یک ماه قبل بود که به طور غیر قانونی وارد ایران شدیم و من با پرس و جوی فراوان و خاطراتی که از سال ها قبل در ذهنم باقی مانده بود، موفق شدم مادرم را که در حاشیه شهر زندگی می کرد پیدا کنم اما ناگهان کاخ آرزوهایم فرو ریخت. در حالی که با اشک شوق مادرم را به آغوش کشیده بودم، او رفتار سردی با من داشت چرا که مادرم ازدواج کرده بود و ناپدری ام اجازه نمی داد ما نزد مادرم زندگی کنیم. در همین حال خانه کوچکی اجاره کردیم ولی چند روز بعد وقتی همسرم به منزل بازنگشت فهمیدم او به همراه فرزندانم به کشور خودش رفته و من در این جا تنها و بی کس مانده ام؛ حالا هم… شایان ذکر است به دستور سرگرد بهسودی (رئیس کلانتری کاظم آباد) زن جوان به نهادهای امدادی معرفی شد. ماجرای واقعی با همکاری پلیس پیشگیری خراسان رضوی

برچسب ها

نوشته های مشابه

‫۲ نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دو × 5 =

دکمه بازگشت به بالا
بستن