اخبار مهم

اسی خروس دختر بیچاره مشهدی را بی آبرو کرد+جزئیات

کد خبر : 37408

ازدواج من تنها در پی یک «شوخی» اتفاق افتاد، اصلا نمی خواستم ازدواج کنم، فقط با گرفتن شماره تلفن های اتفاقی و ایجاد مزاحمت برای دیگران قصد تفریح و سرگرمی داشتم و به همین خاطر هم نزد دوستانم به «اسی خروس» معروف شده بودم. چون آن ها معتقد بودند که من مانند «خروس بی محل» در هر ساعت از شبانه روز برای دیگران مزاحمت ایجاد می کنم،اما این کارها مرا به سوی حادثه ای کشاند که امروز حلقه های قانون بر دستانم گره خورده است و نمی دانم چگونه باید از این وضعیت رها شوم…

به گزارش صبح مشهد به نقل از رکنا جوان ۲۱ساله ای که با اعلام شکایت نامزدش و با حکم دادگاه دستگیر شده بود در تشریح ماجرا گفت: وقتی در دبیرستان تحصیل می کردم دوست داشتم مورد توجه دوستانم قرار بگیرم به همین خاطر هم همواره دست به کارهایی می زدم که موجب خنده و تفریح همکلاسی هایم بشود. از متلک گویی های خیابانی گرفته تا اذیت و آزار پنهانی دانش آموزان! آن روزها خیلی از این کارها لذت می بردم و همیشه نمراتم کمتر از همه همکلاسی هایم بود، اما باز هم با تمسخر و خنده با این موضوع برخورد می کردم تا این که دیگر نتوانستم ادامه تحصیل بدهم و راهی خدمت سربازی شدم. ادامه این کارها در دوران سربازی هم موجب شد تا ۳ماه اضافه خدمت را تحمل کنم.

وقتی به زادگاهم بازگشتم بسیاری از همکلاسی هایم در دانشگاه و در رشته های خوبی تحصیل می کردند، اما من به خاطر این که کم نیاورم با فرستادن «پیامک» درس خواندن آنها را هم به تمسخر می گرفتم. آن روزها بیکار بودم و همیشه با دوستانم دور هم جمع می شدیم و من با گرفتن شماره تلفن های اتفاقی، برای کسی که از آن سوی خط پاسخ می داد ایجاد مزاحمت می کردم تا موجبات خنده دوستانم را فراهم کنم اما در یکی از این تماس ها دختری پاسخم را داد که احساس کردم قلبم لرزید. دیگر عاشق آمنه شده بودم که فهمیدم او در میناب زندگی می کند. یک بار برای دیدن او به میناب رفتم و دل در گرو عشق او بستم و موضوع علاقه ام را با خانواده ام درمیان گذاشتم. آن ها هم که فکر می کردند با ازدواج از این بلاتکلیفی رها می شوم موافقت کردند و چند روز بعد «آمنه» به همراه خانواده اش به مشهد آمدند و صیغه محرمیت بین ما جاری شد. وقتی از محضر «عاقد» بیرون آمدیم جوانی که از بستگان آن ها بود در کنارم قرار گرفت و با نشان دادن عکس هایی از «آمنه» او را دختری بی بند و بار معرفی کرد که با پسران دیگر نیز ارتباط دارد. خیلی زود حرف هایش را باور کردم چون او به راحتی و با یک تماس تلفنی با من دوست شده بود به همین خاطر هم دیگر سراغی از او و خانواده اش نگرفتم و با رفتن آن ها به میناب دیگر پاسخ تلفن هایش را هم ندادم تا این که او از من به خاطر ندادن نفقه و مهریه و همچنین ثبت قانونی ازدواج شکایت کرد و با قطعی شدن حکم دادگاه، ماموران انتظامی مرا دستگیر کردند. حالا هم نه می توانم با این سوء ظن ها با آمنه ازدواج کنم و نه می توانم مهریه او را پرداخت کنم. از سوی دیگر هم دادگاه مرا ملزم به ثبت واقعه ازدواج کرده است و من در دو راهی انتخاب زندان و زندگی مشترک گیر کرده ام. ماجرای واقعی با همکاری فرماندهی طرقبه و شاندیز

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

یک × 3 =

دکمه بازگشت به بالا
بستن