یادداشت روز

ما و پدیده ای به نام استعمارِ ذهن!

کد خبر : 65358

غلامرضا بنی اسدی

صبح مشهد’ بیگانه آبادی به همراه نمی‌آورد ؛ این یک قاعده تاریخی است.

تجربه زیسته ایرانیان در جنگ جهانی دوم شاهدی روشن بر این مدعاست. ایران بی‌طرف بود، بی‌طرفی‌اش را اعلام کرد، به قواعد دیپلماتیک پایبند ماند. اما قواعد، وقتی پای منافع قدرت‌های بزرگ در میان باشد، به حاشیه می‌رود. نیروهای وابسته به متفقین از شمال و جنوب وارد شدند و سرزمین ما را به «کریدور» تقلیل دادند؛ کریدوری برای پیروزی بر متحدین.

در آن روایت جهانی، ایران نه یک ملت که یک مسیر بود. اما آنچه در روایت‌های کلان «ضرورت استراتژیک» نام گرفت، در زندگی روزمره مردم، قحطی و گرسنگی بود. گندم ایرانی، خوراک سربازانی شد که هزاران کیلومتر آن‌سوتر متولد شده بودند. جنگ در جبهه‌های اروپا و آفریقا تعریف می‌شد، اما زخم آن بر تن ایرانی نشست. این همان شکاف میان «روایت قدرت» و «زیست مردم» است؛ شکافی که انگار امروز به چشم کسی نمی آید!

اشغال فقط تصرف سرزمین نیست؛ بازتعریف هویت است. وقتی کشوری به «پل پیروزی» فروکاسته می‌شود، شأن تاریخی‌اش تنزل می‌یابد. دهه‌ها طول کشید تا اثر آن تحقیر ترمیم شود، اما هنوز هم در حافظه جمعی ما ردّی از آن باقی است؛ مثل متنی که ویرایش شده اما نسخه اولیه‌اش در آرشیو تاریخ محفوظ مانده است.

اکنون پرسش این است: چگونه برخی به جایی می‌رسند که خبرها را در آرزوی جنگ بخوانند؟ پاسخ را باید در «استعمار ذهن» جست‌وجو کرد. استعمار کلاسیک با ناو و توپ می‌آمد؛ استعمار نو با رسانه و تصویر. نخست روایت را می‌سازد، بعد واقعیت را. نخست ذهن را قانع می‌کند که اشغال «رهایی» است، بعد اشغال را «ضرورت». این همان لحظه‌ای است که سوژه بومی، روایت دیگری را از آنِ خود می‌کند و علیه خود به کار می‌برد.

در این میان، شبکه‌های اجتماعی میدان تازه‌ای برای تولید معنا شده‌اند. اگر سواد رسانه‌ای نباشد، کاربر از مصرف‌کننده خبر به بازتولیدکننده روایت قدرت بدل می‌شود. جهان را چون بازی می‌بیند: مرحله‌ای سخت، دکمه‌ای برای ریست، و شروعی دوباره. اما تاریخ، بازی رایانه‌ای نیست؛ «ریست» ندارد. بمب که فرود آید، صفحه سیاه نمی‌شود که از نو آغاز کنیم؛ صفحه تاریخ، لکه‌دار می‌شود.

تا کنون هیچ سلاحی ساخته نشده که میان موافق و مخالف تمایز بگذارد. تجربه «تحریم‌های هوشمند» نشان داد که هوشمندی در نام بود، نه در اثر. فشار اقتصادی، سفره‌ها را به یکسان کوچک کرد. کودک بیمار، تفاوتی میان گرایش سیاسی نمی‌شناسد. بمب و موشک که جای خود دارد؛ آتش، ذاتاً بی‌تبعیض است.

در ادبیات سیاسی، گاه از «همدستان محلی» سخن می‌رود؛ کسانی که گمان می‌کنند با ورود بیگانه، سهمی از قدرت نصیب‌شان خواهد شد. اما تاریخ می‌گوید بیگانه، بیش از آن‌که شریک بسازد، ابزار می‌سازد. نگاهش به وطن‌فروشان، نگاه به هیزم است؛ سوختی برای تنور منافع خویش. او نمی‌آید که بار ما را به دوش گیرد؛ می‌آید تا بر گرده ما سوار شود.

اینجاست که باید میان «نقد قدرت» و «نفی وطن» تمایز گذاشت. مطالبه‌گری، حق شهروندی است؛ حتی وظیفه است. اما دعوت به ویرانی خانه برای اصلاح اتاق، تناقضی خطرناک است. توسعه، محصول نهادسازی درونی است، نه هدیه سرباز خارجی. اصلاح، اگر قرار است پایدار باشد، باید از دل جامعه بجوشد؛ نه از دهانه تفنگ.

مسئله امروز ما بیش از آن‌که نظامی باشد، فرهنگی است. باید روایت ملی را بازخوانی کنیم؛ نه برای اسطوره‌سازی، که برای خودآگاهی. باید بدانیم هرگاه در تاریخ، چشم به بیرون دوخته‌ایم، هزینه‌اش را در درون پرداخته‌ایم. و هرگاه بر توان خویش تکیه کرده‌ایم، هرچند آهسته، اما ایستاده پیش رفته‌ایم.

بیگانه توسعه نمی‌آورد؛ توسعه، زاییده اعتماد به نفس ملی و عقلانیت نهادی است. آتش اگر افروخته شود، همه را خواهد سوزاند؛ چه آنان که در میدان‌اند و چه آنان که در حاشیه ایستاده‌اند و هورا می‌کشند. خبرخوانی در آرزوی جنگ، نه تحلیل که نوعی از خودبیگانگی است؛ گسستی از حافظه تاریخی. شاید وقت آن رسیده باشد که به جای آرزوی «آمدن»، به امکان «ساختن» بیندیشیم. تاریخ را نه برای ملامت گذشتگان، که برای پرهیز از تکرار خطا بخوانیم. اشغال، فقط تصرف خاک نیست؛ تصرف معناست. و ملتی که معنای خویش را واگذار کند، پیش از آن‌که شکست بخورد، فراموش می‌شود.

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

سه × دو =

دکمه بازگشت به بالا
بستن