اخبار مهم

دام سیاه معتمد محل برای صیغه کردن دختر جوان مشهدی/ همسر و دخترش مرا با شیلنگ می زدند!

دیگر زندگی ام تباه شده است، با اشتباهات مکرر خود را درون چاهی انداخته ام که هیچ کس نمی تواند به من کمک کند.

به گزارش صبح مشهد به نقل از خراسان، این ها بخشی از اظهارات دختر ۱۹ ساله ای است که برای نجات از گرداب گناه به مشاور مددکاری کالنتری طبرسی شمالی مشهد پناه آورده بود. فریبا در حالی که عرق شرم بر پیشانی اش نشسته بود آغاز ماجرای فرورفتن در گرداب بدبختی هایش را یک دوستی خیابانی عنوان کرد و گفت: پس از آن که پدرم ورشکست شد دیگر وضعیت خانوادگی ما به هم ریخت و من هم در دوره دبیرستان ترک تحصیل کردم.

در همین زمان با پسری آشنا شدم که خیلی به من ابراز عالقه میکرد. »امید ازدواج« موجب شد تا ارتباط من و داوود هر روز بیشتر شود. یک سال بعد فهمیدم که داوود متاهل است و همسرش پس از آگاهی از ارتباط ما، از من در دادگاه شکایت کرده است.اگرچه همه هستی خودم را از دست داده بودم اما برای فرار از آبروریزی و این که دستگیر نشوم به مشهد آمدم و ماجرای ارتباط خودم را برای مردی که می گفتند »امین« محل است تعریف کردم.

او می گفت: آدم سرشناسی است و دوستان زیادی دارد و مشکل مرا در دادگاه حل می کند. او با این بهانه هر چند روز یک بار تماس می گرفت و از من می خواست تا جزئیات ارتباط خودم را با داوود بازگو کنم و یا فتوکپی شناسنامه، کارت ملی و …را برایش ببرم تا آن ها را به وکیلش بدهد اما پس از مدتی به من گفت: پیگیری این پرونده جز آبروریزی بیشتر نتیجه ای ندارد و در ضمن سخنانش از من خواست که با او ازدواج کنم تا هم تشکیل زندگی بدهم و هم آبروی خانوادگی ام حفظ شود. دختر جوان در حالی که اشک می ریخت ادامه داد: این گونه بود که از چاله درآمدم و به چاه افتادم. آن مرد عقدنامه ای را آورد و من هم آن را امضا کردم ولی پس از مدتی به بهانه این که خانواده اش متوجه موضوع شده اند قصد داشت مرا ترک کند.او را تهدید کردم که از او شکایت می کنم.
این جمله باعث شد او مرا به خانواده اش معرفی کند.در این هنگام برادرم با او تماس گرفت و خواست که مرا بازگرداند تازه فهمیدم که این مرد کلاه بردار است و بارها به خاطر جعل عنوان و کلاهبرداری روانه زندان شده است. در این مدت همسر او هم مرا زندانی کرده و با دختر ۱۶ ساله اش شکنجه ام می کردند.
آنها ساعت ها مرا در هوای سرد داخل حیاط نگه می داشتند و با شیلنگ کتکم می زدند.این ماجراها ادامه داشت تا این که در یک فرصت مناسب توانستم از چنگ آن ها فرار کنم. حاال هم می دانم که همه این بدبختی ها از یک دوستی خیابانی شروع شد و دیگر راه بازگشتی ندارم اما آمده ام تا با مشورت مددکار اجتماعی نیروی انتظامی و توسل به قانون به زندگی آرام بازگردم اگرچه می دانم دیگر خیلی دیر شده است.
ماجرای واقعی با همکاری پلیس پیشگیری
خراسان رضوی

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دو × 1 =

دکمه بازگشت به بالا
بستن