اخبار مهم

پولدار شدن دختر ۱۷ ساله تنها را فراری کرد/او مرا گول زد!

کد خبر : 38185

ازدواج خیابانی او مرا گول زد و فریب حرف هایش را خوردم. فکر نمی کردم دستگیر شویم و …!

به گزارش صبح مشهد به نقل از خراسان عروس ۱۷ساله که پس از گذشت چهارماه از برگزاری جشن عروسی شان به اتهام هم دستی در ارتکاب سرقت با همسرش دستگیر شده است در دایره اجتماعی کلانتری میدان جهاد مشهد افزود: ۱۳ ساله بودم که پدرم به علت بیماری فوت کرد و مادرم سرپرستی من و دو خواهرم را برعهده گرفت. او با کارگری در خانه های مردم شبانه روز زحمت می کشید تا یک لقمه نان حلال برای ما تهیه کند و صورتش را با سیلی سرخ نگه می داشت تا دست نیاز به سوی کسی دراز نکند و شرمنده این و آن نشویم! افسوس که من نتوانستم جواب محبت هایش را بدهم. «اعظم» ادامه داد: در سن ۱۶سالگی با پسری جوان آشنا شدم که به ظاهر وضعیت اقتصادی خوبی داشت. او پس از مدتی به خواستگاری ام آمد اما مادرم با این ازدواج مخالفت می کرد و می گفت حالا که این همه رنج و زحمت را برای زندگی تحمل می کنیم، صبر کن تا یک آدم ساده وبی ریا مثل خودمان به خواستگاری ات بیاید! ولی من که به تصوری اشتباه قصد داشتم با این ازدواج از نظر مالی به خانواده ام کمک کنم پایم را در یک کفش کردم و با لج و لج بازی مادرم را تحت فشار قرار دادم تا به این امر رضایت دهد. او از عمویم کمک خواست تا مرا نصیحت کند که دست از این کارهایم بردارم اما من فقط به فکر رسیدن به هدف خودم بودم و با خودم می گفتم به خاطر دو خواهر کوچکم نیز که شده باید با آدمی ازدواج کنم که دستش به دهانش برسد و …! زن جوان ادامه داد: اصرار من برای راضی کردن مادر به نتیجه نرسید و با اشتباهی بزرگ با پسر موردعلاقه ام پا به فرار گذاشتم و با این کار مادرم مجبور شد با ازدواج ما موافقت کند. روزهای اول زندگی مان خیلی خوب و شیرین گذشت و مرد رویاهایم می گفت حالا که تو را به دست آورده ام نمی گذارم دست به سیاه و سفید بزنی. اما هنوز دو ماه از آغاز زندگی مشترکمان نگذشته بود که متوجه شدم مسعود دست به سرقت می زند و از این راه خرج و مخارج زندگی مان را تامین می کند.

من از این موضوع خیلی ناراحت شدم و از شوهرم درباره این کارهایش توضیح خواستم، ولی او با زبانی چرب و نرم گفت: مگر نمی خواهی برای خوشبختی خواهرانت تلاش کنی؟ در این لحظه حرفش را قطع کردم و جواب دادم: چرا،اما نه به هر قیمتی، اگر تو را دستگیر کنند می دانی چه آبروریزی می شود؟ او آن روز با خنده ای گفت: نگران نباش، شوهرت زرنگ تر از این حرف هاست و دم به تله نخواهد داد! سرتان را به درد نیاورم پس از گذشت چند ماه وسوسه پول بیشتر باعث شد تا من نیز هم دست شوهرم بشوم و امروز کارم به این جا کشیده شده است. «اعظم» در پایان گفت نه تنها نتوانستم برای خواهرانم که دم بخت هستند کاری انجام بدهم و سنگی از جلوی پایشان بردارم، بلکه با آبروی آن ها بازی کردم و سنگ بزرگی سر راه زندگی شان گذاشتم. نمی دانم چه طور به چشمان مادر و خواهرانم نگاه کنم. این است عاقبت تاریک ازدواج خیابانی، فرار از خانه و لج بازی!

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نوزده + یازده =

دکمه بازگشت به بالا
بستن