زندگی

فرسایش منزلت زن، با کلیشه‌های اینستاگرامی

اینستاگرام پرشده از ریلزهایی با ایده‌های تکراری که در آن مردی با ریش و سبیل چادر گلدار برسرکرده و درحال غیبت پشت سر خواهرشوهر است؛ چرا این محتواها درحال بازتولید نگاهی غلط درباره زندگی و جایگاه زنان هستند؟

صبح مشهد- مردی با ریش و سبیل، چادر گلدار سر کرده، صدایش را نازک کرده و با چند حرکت اغراق‌آمیز قرار است نقش یک زن را برای ریلز اینستاگرامی بازی کند؛ آن‌هم براساس کلیشه‌های نخ‌نما، مثل مادری که مدام غر می‌زند، زنی که ساعت‌ها پشت تلفن است، کارمندی که هم ادایی است و هم دیرفهم، یا همسری که جهانش در دعواهای خانوادگی با خواهرشوهر خلاصه می‌شود. این ایده‌های تکراری مدتی است به یکی از فرمول‌های پربازدید کمدی در اینستاگرام تبدیل شده؛ فرمولی تکراری و اغلب بی‌نیاز از هر ایده خلاقانه. اما مسئله فقط ابتذال محتوایی نیست. پرسش جدی‌تر این است که وقتی خنده مخاطب از دل تحقیر کلیشه‌ای زنان و مادران تولید می‌شود، دقیقاً چه چیزی در فرهنگ عمومی، در خانواده و در نگاه نسل تازه به زن بودن فرسوده می‌شود؟

پشت پرده فراگیری فرمولی نخ‌نما
رواج این نوع ویدئوها را نمی‌توان فقط با سلیقه ضعیف چند تولیدکننده محتوا توضیح داد. آنچه با آن مواجهیم، محصول مستقیم سازوکار «اقتصاد توجه» در شبکه‌های اجتماعی است؛ جایی که ارزش محتوا نه با کیفیت هنری، نه با مسئولیت اجتماعی، بلکه با سرعت جلب واکنش، میزان بازدید و قابلیت وایرال شدن سنجیده می‌شود. در چنین سازوکاری، کلیشه‌ها یک میان‌بر طلایی‌اند: همه آن‌ها را می‌شناسند، سریع فهمیده می‌شوند، نیاز به شخصیت‌پردازی ندارند و بی‌هیچ زحمتی خنده‌ای فوری تولید می‌کنند. بلاگری که چادر سر می‌کند، صدایش را نازک می‌سازد و زن را به موجودی غرغرو، حسود، پرحرف یا کم‌منطق فرو می‌کاهد، در واقع از یک فرمول آماده مصرف استفاده می‌کند؛ این محتواها خلاق نیستند؛ فقط هوشمندانه از پیش‌داوری‌های آماده بهره می‌برند. مخاطب هم اغلب نه به یک شوخی تازه، بلکه به تصویری آشنا می‌خندد؛ تصویری که پیشتر در حافظه جمعی او جا گرفته است. از سوی دیگر، الگوریتم اینستاگرام هم معمولاً به پیچیدگی پاداش نمی‌دهد؛ به سرعت واکنش پاداش می‌دهد.

محتوایی که بر پایه اغراق، تمسخر و بازشناسی فوری کلیشه‌ها ساخته شده، شانس بیشتری برای توقف انگشت مخاطب، گرفتن لایک و بازنشر دارد. در نتیجه، تولیدکننده خیلی زود یاد می‌گیرد که لازم نیست جهان زنانه را بفهمد، کافی است آن را کاریکاتوری کند. اما خطر دقیقاً از جایی آغاز می‌شود که این محتوا کم‌کم از سطح شوخی عبور می‌کند. یعنی مخاطب فقط به این ویدئوها نمی‌خندد، بلکه به‌تدریج یاد می‌گیرد زن را از دریچه همان کلیشه‌ها ببیند. این همان نقطه‌ای است که باید درباره آن نگران شد: لحظه‌ای که سرگرمی، قضاوت ما را شکل می‌دهد.

چرا با شوخی سخیفی طرفیم؟
مرز میان طنز فاخر و شوخی سخیف، مرزی صرفاً سلیقه‌ای نیست؛ این مرز به موضوع، زاویه دید و کارکرد اجتماعی خنده مربوط است. طنز فاخر، تناقض‌های زندگی اجتماعی را آشکار می‌کند؛ به رنج‌های پنهان، فشارهای زندگی و شکاف میان واقعیت و ادعا نور می‌اندازد تا حقیقت با لحنی متفاوت پیش‌روی مخاطب قرار بگیرد. طنز فاخر اگر به زندگی زنان می‌پردازد، از دل مشاهده دقیق، همدلی و فهم پیچیدگی تجربه زنانه بیرون می‌آید؛ یعنی به جای تمسخر، واقعیتی را عیان می‌کند که پیشتر دیده نشده یا جدی گرفته نشده است. در مقابل، شوخی سخیف نه ساختار را نقد می‌کند و نه تناقضی را می‌گشاید؛ فقط یک گروه اجتماعی را به کاریکاتور تبدیل می‌کند. در این‌جا، زن نه به‌عنوان یک سوژه انسانی با تجربه‌های متنوع، بلکه به‌صورت مجموعه‌ای از ژست‌های مضحک بازنمایی می‌شود: غرزدن، حسادت، پرحرفی، بی‌منطقی یا دعواهای خانوادگی. خنده هم نه از شناخت، بلکه از تحقیر، اغراق بی‌منطق و تکرار کلیشه تولید می‌شود. مسئله، شوخی با زندگی روزمره زنان نیست؛ مسئله این است که هویت زنانه و تجربه مادری به چند ژست تحقیرآمیز تقلیل پیدا می‌کند. این‌جا دیگر با طنز روبه‌رو نیستیم؛ با فرسایش منزلت روبه‌رو هستیم.

پیامدهایی تلخ برای جامعه و خانواده
مشکل این ویدئوها فقط چند شوخی کم‌مایه نیست؛ مسئله، ساختن و تثبیت یک الگوی فرهنگی درباره زن است. در این بازنمایی‌های تکرارشونده، زن اغلب به چند صفت تقلیل پیدا می‌کند: موجودی غرغرو، حسود، وسواسی، پرحرف و بی‌منطق و مادر هم نه به‌عنوان ستون عاطفی و مدیریتی خانواده، بلکه به‌مثابه منبع سروصدا، کنترل و مزاحمت تصویر می‌شود. خطر اصلی در تکرار همین تصویرهای ظاهراً ساده نهفته است. بازنمایی مداوم، به‌تدریج ادراک عمومی را شکل می‌دهد و باعث می‌شود نقش واقعی زنان در خانه، مراقبت، تربیت، اشتغال و مدیریت عاطفی خانواده کم‌اهمیت یا حتی مضحک به نظر برسد. وقتی یک گروه اجتماعی پیوسته در قالبی تحقیرآمیز دیده می‌شود، منزلت آن گروه هم در ذهن مخاطب فرسوده می‌شود. پیامد این فرسایش فقط فرهنگی نیست، بلکه روانی و خانوادگی هم هست. این شوخی‌ها بی‌احترامی کلامی به زنان را عادی می‌کنند و رنج، فرسودگی و زحمت روزمره آنان را از دایره همدلی بیرون می‌برند. دختران ممکن است این کلیشه‌ها را به‌عنوان بخشی از هویت زنانه درونی کنند و پسران بیاموزند که مادر یا زن، سوژه‌ای مناسب برای تمسخر است. تکرار این تحقیر نمادین، حتی وقتی با خنده همراه است، بی‌اثر نمی‌ماند: از عزت‌نفس زنان می‌کاهد، احترام در خانواده را تضعیف می‌کند و به کودکان می‌آموزد که جایگاه مادر را نه با فهم، بلکه با شوخی‌های تحقیرآمیز ببینند.

نشانه‌های شوخی‌ سالم
در فضای شلوغ شبکه‌های اجتماعی، هر محتوای خنده‌دار لزوماً ارزشمند نیست. لایک، بازدید و بازنشر، معیار کیفیت فرهنگی نیستند و نباید به هر طنزی به‌صرف پربازدید بودن ضریب داد. برای تشخیص طنز انتقادی از شوخی تحقیرآمیز، دست‌کم می‌توان سه معیار ساده را در نظر گرفت. نخست این‌که آیا طنز، سوژه خود را می‌فهمد یا فقط آن را دست می‌اندازد؟ فهم یعنی مشاهده دقیق، همدلی و شناخت پیچیدگی‌های تجربه انسانی؛ تمسخر یعنی تقلیل آدم‌ها به چند ژست آماده. دوم این‌که آیا اثر، یک ساختار، تناقض اجتماعی یا مناسبات ناعادلانه را نقد می‌کند، یا فقط یک گروه را خوار و خفیف می‌سازد؟ طنز خوب ساختارها را نقد می‌کند نه حیثیت و عزت نفس گروه‌های کلیشه‌شده. سوم این‌که آیا پس از خنده، فهمی تازه در ذهن مخاطب باقی می‌ماند یا فقط یک پیش‌داوری قدیمی تکرار می‌شود؟ اگر خنده چیزی به آگاهی ما اضافه نکند و فقط تحقیر را عادی‌تر کند، با طنز طرف نیستیم؛ با ابتذال طرفیم.

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دو + شش =

دکمه بازگشت به بالا