اخبار مهم

سرنوشت تاریک زن جوان مشهدی/خام وعده های دوست شوهرم شدم

کد خبر : 37917

اسیر فساد و اعتیاد در منجلاب فساد و اعتیاد غوطه ور شده ام و برای این که بچه هایم قربانی کارهای خطایم نشوند آن ها را به یکی از مراکز نگهداری کودکان بدسرپرست تحویل داده ام. من در مدت کوتاهی به این ریخت و قیافه درآمده ام و حالا دیگر مردان بوالهوس نیز نگاهم نمی کنند و…
به گزارش صبح مشهد و به نقل از رکنا، «شیوا» در بیان قصه تلخ زندگی اش به کارشناس اجتماعی کلانتری طبرسی جنوبی مشهد گفت: ۱۷ ساله بودم که عاشق پسری جوان شدم و هرچه خانواده ام گفتند این آدم اهل زندگی نیست به حرف های آن ها توجهی نکردم و با این عشق احساسی خودم را بیچاره و بدبخت کردم.من برای رسیدن به مرد رویاهایم دست به خودکشی زدم و اگر تنها چند دقیقه خانواده ام مرا دیرتر به بیمارستان رسانده بودند جانم را از دست می دادم. پدر و مادرم که واقعا نگرانم بودند در آن شرایط از ترس آبرویشان با ازدواج من موافقت کردند و پا به خانه مردی گذاشتم که فاسد و بوالهوس بود و به موادمخدر اعتیاد داشت.زن ۲۴ ساله افزود: من از این زندگی خیری ندیدم و پس از آن که خام وعده های یکی از دوستان شوهرم که برای استعمال موادمخدر به خانه ما رفت و آمد داشت شدم از همسرم طلاق گرفتم و با این جوان ازدواج کردم.

اما این مرد نیز از شوهر قبلی ام بدتر از آب درآمد. او مرا به دام موادمخدر و اعتیاد انداخت و سپس رهایم کرد و به دنبال کارهای زشت خودش رفت. من بعد از مدتی به طور غیابی طلاق گرفتم و این بار با جوانی آشنا شدم که خیلی ساده و زودباور بود. متاسفانه این جوان ساده لوح را برای این که تحت کنترل خودم در بیاورم به دام موادمخدر انداختم و تا مدتی خرج و مخارج زندگی و هزینه های تهیه مواد از طریق او جور شد. من و این پسر جوان به طور کاملا مخفیانه و پنهانی با هم ازدواج کردیم. اما پس از چند ماه او با موتورسیکلت تصادف کرد و چون کلاه ایمنی به سر نداشت به علت ضربه وارد شده به سرش جان باخت. بعد از مرگ این مرد فهمیدم باردار هستم و با شرمندگی به خانه خاله ام رفتم. من تا زمان وضع حمل درآن جا بودم و سپس نوزاد سه ماهه و فرزندی که از شوهر اولم داشتم به مرکز نگهداری کودکان بدسرپرست سپردم و خودم به معتادی ولگرد تبدیل شدم که دیگر برایم مهم نبود چه کار می کنم، کجا می روم و … . زن جوان اشک هایش را پاک کرد و گفت: من در خانواده ای بزرگ شدم که پدر و مادرم بین پسر و دختر خیلی فرق می گذاشتند. همین باورهای نادرست بود که باعث شد حس خود کم بینی در وجودم عمیق شود و فریب چرب زبانی های خیابانی را بخورم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

هفده − 6 =

دکمه بازگشت به بالا
بستن